تبليغاتX
...:::روزنه ی امید:::...

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد.

با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید.

آنها کودک را روی تاب گذاشتند.

خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود.

با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت.

 چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/20ساعت   توسط محمد رضا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/19ساعت   توسط محمد رضا | 
 ماه من، غصه چرا ؟

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد!

یا زمینی را که دلش، از سردی شب‌های خزان

نه شکست و نه نگرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!

ماه من!

دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن

کار آن‌هایی نیست که خدا را دارند

ماه من!

غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می‌داد

او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام،

غرق شادی باشد

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معنی خوشبختی،

بودن اندوه است…!

این همه غصه و غم، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین

ولی از یاد مبر؛

پشت هر کوه بلند، سبزه‌زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی می‌خواند؛

که خدا هست، خدا هست

و چرا غصه؟! چرا؟

 

شعر از مهین رضوانی فرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/15ساعت   توسط محمد رضا | 

خانم ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید

پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/14ساعت   توسط محمد رضا | 

چرچيل(نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/11ساعت   توسط محمد رضا | 

 شاید هر روز نام چند محله تهران را بشنویم بی آنکه بدانیم چرا به این نامها معروف شده اند. با

 استفاده از منابعی چون کتاب اول و ویکی پدیا و دیگر منابع در وب اطلاعاتی درباره نام برخی

 محله‌های تهران اطلاعاتی گردآورده ایم که در ادامه می خوانید.

سید خندان

سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که

 پیش گویی‌های او زبانزد مردم در سی یا چهل سال پیش بوده و دلیل نامگذاری این منطقه نیز

 احترام به این پیرمرد بوده است.

فرمانیه

در گذشته املاک زمینهای این منطقه متعلق به کامران میرزا نایب‌السلطنه بوده است و بعد از مرگ

 وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.

فرحزاد

این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.

شهرک غرب

دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با

 طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته

 نیز محل زندگی بسیاری از خارجیها بوده است.

آجودانیه

آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا میکند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال

 السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه بوده، او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.

اقدسیه

نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمینهای آنجا را به باغ

 تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین

 دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد.

جماران

زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده

 است. برخی از اهالی معتقدند که در کوههای این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای

 گرفتن مار به این ده می آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم

 معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگ‌های بزرگ به دست

 می آمده ‌است‌، آن‌جا را جمران‌، یعنی محل به‌دست آمدن جمر نامیده‌اند.

پل رومی

پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می کرده است.

 عده‌ای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلال‌الدین رومی گرفته‌شده است‌.

جوادیه (در جنوب تهران)

بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ

 لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام

 مسجد فردانش هم معروف است.

داودیه (بین میرداماد و ظفر)

میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش‌، میرزا داودخان‌، خرید و آن را توسعه داد. این

 منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت‌.

درکه

اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش

 برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی درگ نامیده می شده

 است دانسته اند.

دزاشیب (در نزدیکی تجریش)

روایت شده است که قلعه بزرگی در این منطقه به نام  آشِب  وجود داشته است و در گذشته نیز

 به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو میگفتند.

زهرگند

احتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. در گذشته

 این منطقه ییلاق کارکنان روسیه بوده است.

قلهک

کلمه قلهک از دو کلمه "قله‌" و "ک‌" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله‌، مخفف کلات به

 معنای قلعه است‌. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاه‌های

 لشگرک‌، ونک و شمیران بوده است‌، به آن( قله- هک) گفته شده است‌.

کامرانیه

زمین‌های این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان‌، وزیر امور خارجه‌تعلق داشت، و سپس کامران میرزا

 پسربزرگ ناصرالدین شاه‌، با خرید زمین‌های حصاربوعلی‌، جماران و نیاوران‌، اهالی منطقه را مجبور

 به ترک زمین‌ها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.

محمودیه ( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک)

در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده

 آنرا عباسیه میگفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش‌، محمودخان

 احتشام‌السلطنه‌، محمودیه نامید.

نیاوران

نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران

 تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت‌) ؛"ور" (صاحب‌) و "ان‌"

 علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت‌.

ونک

نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون‌) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر

 می‌شود.

یوسف آباد

منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفی‌الممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری

 احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید.

پل چوبی

قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از

 شهر ممکن باشد. یکی از این دروازه‌ها، دروازه شمیران بود با خندق‌هایی پر از آب در اطرافش که

 برای عبور از آن‌، از پلی چوبی استفاده می‌شد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری

 نیست‌، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.

شمیران

نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو

 کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و  ران  به معنای جایگاه است و در واقع شمیران به معنای

 جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.

همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند و

 همچنین برخی نیز معتقدند که‌ یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران

 تبدیل شده است.

گیشا

نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری)

 میباشد.

منیریه (در جنوب ولیعصر)

منیریه در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن

 کامران‌میرزا، یکی از صاحب‌منصبان قاجر، به نام منیر گرفته شده ‌است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت   توسط محمد رضا | 

چهارشنبه‌ی پایان سال ، که به آن چهارشنبه‌سوری یا چهارشنبه‌ی آتش گفته می‌شود ؛ روزی‌ست که ایرانیان، با پریدن از روی آتش ، درد و رنج خود را به آن‌چه افزون بر اشویی‌اش۲ ، پاک‌کننده است ؛ می‌سپارند و به‌جای آن سرخی (شادابی و تن‌درستی) را از اخگرهای۳ سرکش و سوزنده‌ی آتش می‌گیرند .

ولی چرا چهارشنبه! اگر آتش پاک‌کننده‌ی پلیدی‌هاست پس چرا روزهای دیگر از روی آن نمی‌پرند و شادابی از او نمی‌گیرند؟!…

بر پایه‌ی گواه‌هایی که در گنجینه‌ی تاریخ و سینه‌ی مردمان برجای مانده است ، سیاوش در روز چهارشنبه‌ی پایان سال ، کشته شده است . روزی که ما از آن با نام چهارشنبه‌سوری یاد می‌کنیم و هرساله آن را گرامی‌ می‌داریم. 

از بهر ناسازگاری دین زردشت با سوگواری در مرگ کسان و خویشان ، ایرانیان برای زنده‌نگاه‌داشتن یاد سیاوش ، در روز چهارشنبه‌ی پایان سال آتش برمی‌افروختند و به شیوه‌ی سیاوش از میان اخگرهای سرکش آن می‌گذشتند .

آیینی که تا امروز در فرهنگ ما بر جای مانده و زمینه‌چینی‌های ایران‌ستیزان و نیروهای انیرانی در راه پیش‌گیری از انجام بزرگ‌داشت آن به جایی نرسیده است….

در روز شمار ایرانیان باستان هریک از سی‌روز ماه را نامی است که نام دوازده ماه سال نیز در میان آنهاست ، ایرانیان باستان در هر ماه که نام روز با نام ماه برهم منطبق و یکی می‌شدند آن را به فال نیک گرفته و آن روز را جشن می‌گرفتند 

اغلب جشنهای ایرانیان آریایی چه آنهایی که امروز برگزار می‌شوند و چه آنهایی که فراموش شده‌اند ریشه در آئین کهن زرتشتی دارد 

به قول پرفسور مری بریس شادی کردن ، تکلیفِ دلپذیرِ دینی این جماعت است .

در کتیبه‌های هخامنشی هم شادی و جشن ودیعه‌ای الهی ))اهورایی است . پیوند ایرانیان آریایی قبل از اشو زرتشت با ایزدان خود نه پرپایه جهل و ترس از آنان بلکه بر اساس مهر و دوستی استوار بود

و مردم در مقابل نعمات و سلامتی عطا شده به آنان به جشن (یَزَشْنْ = نیایش شادمانه) می‌پرداختند و آنان بایستی با خشنودی و شادی و پایکوبی (نه غم و سوگ‌ و گریه و زاری که از صفات و علامات اهریمنی می‌باشد) و در عرصه روشنایی و آگاهی به نیایش و ستایش ایزدان می‌پرداختند .
در گذشته‌های دور آریاییان به گرد آتش جمع می‌شدند و با نوشیدن شیره گیاه هوم (هَئومَه haoma) و با پایکوبی و هلهله و شادی به قربانی حیوانی (معمولاً گاو) می‌پرداختند

و بخشی از آن گوشت را به آتش می‌افکندند زرتشت غریوهای مستانه و افکندن گوشت قربانی در آتش و آلوده کردن آن را نفی کرد و کشتن جانوران را به رنج ، و تباه کردن گوشت آن را کاری اهریمنی به شمار آورد و در برابر اینها خشنودی و پایکوبی و شادمانی از هستی و آفرینش را در گرد آتش درست و برابر با اَرْتَة (فضیلت ، سامان و نظم هستی ) و نیکوکارانه شمرد . مطابق قول و حدس استاد ذبیح بهروز چهارشنبه سوری جشنی است

مانند بیشتر جشنهای ایرانی که با ستاره شناسی بستگی تام داشته ومبدأ همه ی حسابهای علمی تقویمی بشمار می رود . در آن روز در سال ۱۷۲۵ پیش از میلاد زرتشت بزرگترین حساب گاه شماری جهان را نموده و کبیسه پدید آورده و تاریخ های کهن را درست و منظم کرده است 

پس به نظر ایشان در سال ۱۷۲۵ پیش از میلاد ، شبی که در روز آن زرتشت تاریخ را اصلاح کرده است ، به یادبود آن ، همه ساله مردم ایران جشن بزرگی بر پا کرده و با آتش افروزی ، شادی خود را آشکار و اعلام کرده اند و آن رصد و اصلاح تاریخ تا کنون در هیأت و یادمان چهارشنبه سوری ( شب جشن سوری) یا جشن سوری باقی و جاری مانده است . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/25ساعت   توسط محمد رضا | 

گویند سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پیش فرمانروای شهر یزد آوردند چون او را بدید بی درنگ شمشیر از نیام بیرون کشیده و سرش را از بدن جدا ساخت یکی از پیشکاران گفت گرگ در گله خویش بزرگ می شود این گرگ حتما خانواده دارد بگویید آنها را هم مجازات کنند . فرمانروا که سخت آشفته بود گفت آنها را هم از میان برخواهم داشت تا کسی هوس راهزنی به سرش نزند . همسر و کودک راهزن و همچنین برادر او را نزد فرمانروا آوردند کودک و زن می گریستند و برادر راهزن التماس می کرد و می گفت چاه کن است و گناهی مرتکب نشده  اما فرمانروا در کوره خشم بود و هیچ کس در دفاع از آن نگون بختان دم بر نمی آورد . چون فرمانروا دست به شمشیر برد یکی از رایزنان پیر سالخورده  گفت وقتی برادر شما محاکمه شد شما کجا بودید . فرمانروا به یاد آورد که زمانی برادر خود او را به جرم دزدی و غارت از دم تیغ گذرانده بودند. پیرمرد گفت من آن زمان همین جا بودم ، آن فرمانروا هم قصد جان نزدیکان برادر شما را داشت اما همانجا گفتم فرمانروای عادل ، بیگناهان را برای ایجاد عدل نمی کشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت   توسط محمد رضا | 
 پدر خسته از سر کار به خانه برگشت.

پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم ساعتی چند دلار حقوق میگیری . پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد.

پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی ۲۰ دلار.

پسر از پدر پرسید می توانی ۱۰ دلار به من بدهی نیاز دارم. و پدر شاکی از اینکه تمام پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت.

پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد .

پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد و برای دلجویی از پسرش راهی اطاق پسر شد . درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع کردن پولش است.

پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟

پسر گفت پول های توجیبیم است.

پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب ۱۰ دلار .

و پدر متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت ۱۰ دلار داشتی برای چه ۱۰ دلار دیگر از من میخواستی؟

پسر در پاسخ به پدرش گفت. برای آنکه ۱۰ دلار کم دارم تا بشود ۲۰ دلار و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/23ساعت   توسط محمد رضا | 
نمی دانم چرا با آنکه می دانم از آن من نخواهی بود،
ولی با تار و پود جان برایت خانه می سازم.

جا برای من ِ گنجشک زیاد است ولی،
به درختان خیابان تو عادت دارم.

این پیام فقط جهت زدن حاضری در دفتر رفاقت بود تا بدونی به یادتم.

یه زغال بر می دارم، دورت خط می کشم و می نویسم: این بی معرفت تموم دنیای منه!

نه به رتبه ی اول کارنامت، نه به صفحه دوم شناسنامت،
من به دگمه ی سوم پیراهنت حسودیم می شه،
کاش منم به قلبت نزدیک بودم...

با این که سیم کارتمون اعتباریه، ولی معرفتمون دائمیه.

برتن ما نکند آتش دوزخ اثری. چون به آتشکده مهر شما سوخته ایم.

عزیzم iلاvیو!
ببین این قدر دوستت دارم که قاطى کردم!

مثل بارون با صفایی / مثل برف سفید و ماهی
چه بخواهی چه نخواهی / تو عزیز دل مایی

واسه مشق شبت 100 بار بنویس: اونی که یادش نمی کنی به یادته...

بهم نگی ندید بدید / نگی منو دید و ‎‏پرید
بمونه بین خودمون / به یادتم خیلی شدید

با تو ما را خوش ترین دیدار باد، هر کجا هستی خدایت یار باد.

تو را در قلب شعرم می گذارم / به دست باد و باران می سپارم
تمام شعر من یک جمله بشنو / تو را تا بی نهایت دوست دارم

توی کلبه، توی بیشه، رو بخار گرم شیشه،
می نویسم با تو هستم، از گذشته تا همیشه

دوستت دارم یه دونه ولی مردونه!

بوی یوسف می دهد پیراهنت / پیر کنعانم برای دیدنت.

جملات قصار

یه ضرب المثل چینی می گه: برنج سرد را می توان خورد، چای سرد را می توان نوشید، اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد.

اشخاص رامانند "چای کیسه ای" در نظر بگیرید: تا آنها را در آب داغ نیندازید متوجه جوهر وجود خود نمی شوند.

ساحل دلت را به خدا بسپار. خودش قشنگ ترین قایق رو برات می فرسته.

عیب کار از جعبه تقسیم نیست، سیم سیار دل ما سیم نیست
این خدا، این هم هزاران طول موج، دیش احساسات ما تنظیم نیست.

جین کاکتیو: تاریخ حقیقتى است که سرانجام به افسانه و افسانه دروغى است که سرانجام به تاریخ مى پیوندد.

ویکتور هوگو: الماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد.

امروز از دیروز به قیامت نزدیک تریم... به خداوند چه طور؟

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب.

لذتی که در فراق هست در وصال نیست، زیرا در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت   توسط محمد رضا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستان
من محمد رضا هستم و امیدارم همیشه تندرست و برقرار باشید.
انتقادات و پیشنهاداتتون رو در صندوق نظرات بریزید،حتما استفاده خواهم کرد.

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد .
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ،
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
واو یک ریزو پی در پی دمِ خود در گلویم سخت بفشارد .
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

"دکتر علی شریعتی"

خسته از دیوار،از بی هم نفس
در عبور ناگزیر زندگی
یک نفر ای کاش می آمد به من
درس امّید و وفاداری دهد
می کشید از من برون جامانده غم
کاش،ای کاش که او می آمد
تا شود روشن از او "روزنه ای"
و کند زنده همه "امّیدم"



نوشته های پیشین
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
آرشیو موضوعی
دانلود کلیپ ایرانی
دانلود کلیپ خارجی
دانلود آهنگ و ملودی
دانلود کتاب جاوا
عکس
کاریکاتور
مطالب جالب
داستان
اس ام اس
پیوندها
نیما دهقانی
..::فیلم باز::..
تنهاترین عاشق
آتيش
فانوس راه
.:(راه سبز امید):.
معمار کوچولو
شاپرک
▬▬ دنياي پسران ▬▬
.:: فــقــط رضــا پــیــشــرو ::.
.:: مـوبـایـل تـو سـیـتـی ::.
خواهران فناوری اطلاعات
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM